تبلیغات
محـــبان اسلام و اهل بیــــت

محـــبان اسلام و اهل بیــــت
زندگینامه و كرامات علما و بزرگان،داستان های عبرت آموز و مطالب مذهبی و... 
نویسندگان
تبلیغات
نظر سنجی
به نظر شما آیا تیم ملی ایران در جام جهانی از گروه خود صعود می كند؟



جملات حكیمانه تصادفی
جملات عاشقانه تصادفی
لینک های مفید
معرفی به دوستان
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

پخش زنده
شیخ حسنعلی نخودكی اصفهانی میفرمودند: در آن زمان ك در صحن عتیق رضوی به ریاضت مشغول بودم. روزی پیری ناشناس بر من وارد شد و گفت: یا شیخ دوست دارم م یم اربعین خدمتت را كمر بندم.
گفتم: مرا حاجتی نیست تا به انجام آن پردازی. گفت : اجازه ده ك هر روزه كوزه آب را پر كنم. به اصرار پیر ، تسلیم شدم و هر روز صباح به در اتاق می آمد و می ایستاد و با كما ادب میخواست تا اورا به كاری فرمان دهم و در این مدت هرگز ننشست. چون چهل رو پایان یافت گفت: یا شیخ من چهل روز تو را خدمت كردم. حال از تو توقع دارم تا یك روز مرا خدمت كنی.

در  ابتدا اندیشیدم ك شاید مرد عومی باشد و مرا به تكالیف سخت مبتلا كند ولی چون یك اربعین  با اخلاص به من خدمت كرده بود با كراهت خاطر پذیرفتم. پیر فرمان داد تا من در استانه اتقا بایستم و خود در بالای حجره روی سجاده من نشست و فرمان داد تا كوره و دم و اسباب زرگری برایش آماده سازم.
این كار با ان ك بر من به جهاتی شاق و دشوار بود به خاطر پیر، انجام دادم و لوازمی ك خواسته بود فراهم ساختم. دستور داد تا كوره را آتش كنم و بوته بر روی اتش نهم و چند سكه پول مس در بوته افكنم و انگاه فرمود:آنقدر بدمم تا مس ها ذوب شود. از ذوب ان مس ها آگاهش كردم. گفت :  خداوندا به حق استادانی ك خدمتشان كرده ام این مس ها را به طلا تبدیل فرما و پس از ان به من دستور داد بوته را در (رجه ) خالی كن و سپس پرسید در رجه چ میبینی؟ دیدم طلا و مس مخلوط است.
او را خبر دادم. گفت : مگر وضو نداشتی؟ گفتم نه . فرمود تا همانجا وضو ساختم و دوباره فلز را در بوته ریختم و در كوره دمیدم تا ذوب شد و به دستور وی و پس از ذكر قسم پیشین بوته را در رجه ریختم ناگهان دیدم طلای ناب است آن را برداشتیم و به اتفاق نزد چند زرگر رفتیم و پس از آزمایش تصدیق كردند ك زر خالص است. آنگاه طلا را به قیمت روز بفروخت و گفت : این پول را تو به مستحقان میدهی یا من بدهم؟؟؟
 گفتم تو به این كار اولی هستی. سپس با هم به در چند خانه رفتیم و پیر پول را تا آخرین ریال به مستحقان داد نه خود برداشت و نه به من چیزی بخشید و بعد از آن ماجرا از یكدیگر جدا شدیم و دیگر او را ندیدم....




طبقه بندی: كراماتی از آیت الله حسن علی نخودكی اصفهانی (ره)،
برچسب ها: كرامات علما، شرح حال علما، علمای شیعه، بزرگان شیعه، داستان مذهبی، زندگینامه، زندگی نامه، زندگینامه علما، شیخ حسنعلی نخودكی، نخودكی، كرامات شیخ حسنعلی،
[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 06:11 ب.ظ ] [ محمد .ش ]

درباره وبلاگ

بیا ای منجی عالم كه چشمانم ندارد سو
جهانت شد بیابان و دو چشم من شده گریان

اللهــــــــــــــــــم كن لولیــــــــــــك الحجه ابن الحســـــــــن،صـــــــــلواتك علیه و علی آبـــــــــاءه،فی هـــــــذه الســـــــــــاعه،و فی كل ســــــــــــــاعه،ولـــــــــــــیا و حافظا،و قـــــــــــایدا و ناصـــــــــــرا،و دلــــــــیلا و عینا،حتی تسكنـــــــــــــه ارضــــــــك طوعا،و تمتعه فیها طویـــــــــلا، برحمتـــــــــــــــك یــــــــــا ارحم الراحمیــــــــــــــــــــــــن
لطفا نظر دهید تا بتوانم وبلاگ را بهتر كنم.....هر نظر شما میتواند مشكلی را از قلم حقیر رفع كند پس نظر دهید لطفا...
هزینه بازدید از این وبلاگ فقط دو صلوات است،
بسیار متشكرم.......بنده حقیر محمد.ش
امیدوارم از بودن در این وبلاگ احساس رضایت داشته باشید
ایمیل من:rastakhiz11@yahoo.com
تصاویر تصادفی
اخبار ورزشی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :